پیدایِ پنهان

وبی جونم سلام

حس نوشتن داشتم

ولی الان تو قفسه سینم یه دردی دارم

خوابم میاد

خستم

کاراکک نکردم

میرم

فقط نوشتم یادم باشه

میخوام پیجارو تحویل بدم

من از پول حروم فاصله میگیرم

یا خدا....جون من یه حس قشنگ بده ماه رمضونه ها

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۵ ، ۰۶:۱۳
خانوم کوچولو

شاید تو جلبکی...

در اعماق دل اقیانوسها...

چه میدانی...؟

چه میدانی که کیستی در این سیاهی...؟

و شاید هم همان نوری که میبینی سیاهی است و ظلمت سراسر نور...

چه میدانی که چیست این رمز خلقت...!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۵ ، ۰۴:۱۴
خانوم کوچولو
بزن بریم سراغ برنامه ریزی هامون
میدونم اگه پر بشم از انرژی های + اونوقت هیچ فکر - نمیتونه خودشو تو افکارم جا کنه...
پس بزن بریم...اول میخوام برای اینکه تخلیه روحی بشم همه اون چیزایی که تو رویاهامه لیست کنم
ولی نه
بعدش به درد نمیخوره این کار...
پس میام یه کاری میکنم...........
الان که برم نماز بخونم و تمرین ریاضی مهندسیمو بفرستم
و شامی بخورم یا شهرزاد ببینم وقت امشبم میره
برای اینکه اگه ندونم فردا برنامم چیه با بی برنامگی و بی هدفی از خواب پا نشم الان یه هدف و برنامه میذارم واسه خودم
صبر کن........

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۴۸
خانوم کوچولو
امروز و دیروز گذشت
تقریبا سر هیچی فقط 2 شب که به شوخی و خنده و شیطنت :))
خوش گذشت خدا رو شکر...
بعد از اون پستی که با عصبانیت تمومش کردم همون شب در حالی که قلبم از شدت خشم سنگی و سخت شده بود اشک آقای الف اونو نرم کرد و تونستم ببخشمش...خوب اگرچه به قول خودش که چیز خاصی نبود خودش میگه اون کلیپ اصلن کلیپ بدی نبود....
ولی من قبول ندارم و اتفاقا خیلی هم عصبانی میشم از شنیدن این توجیهات...
خیلی هم گفتم بد بود
ولی از این حرفا که بگذریم بهش فکر نمیکنم تا آروم شم...
این موضوع حساست های من بعد از اون سریال تاریخی پرطرفدار که از نظر من که ندیدم مزخرف شروع شد چون من از بعضی صحنه های فیلمش متنفرم
وحقم دارم
من با 2 تا مشاور و قبلن هم یکی دیگه صحبت کردم همشون به من حق دادن و طبیعیه هر زنی جای من باشه اینطوری حساس بشه
خلاصه ازین داستانا بگذریم
باید سعی کنم هروقت احساس کردم الف موجود کثیفیه یاد اشک های معصومانش میفتم که لبهاش لرزید و بغضش ترکید ....
من با خشم بهش گفتم ازت متنفرم و همه خشممو بهش نشون دادم 
این شد که بخشیدمش
خداوکیلی غیر از این بود نمیبخشیدمش
خوب حرصم میگیره وقتی کم میاره آخرش میگه اصن دوست داشتم تو چیکار داشتی؟
یعنی چی خوب اینم شد حرف؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گذشت و گذشت و من فقظ فهمیییییدم اون خانومه تو کلاس اتاق خواب چه حرف درستی زد که به گوشی و وسایل شخصی شوهرتون نزدیک نشید!!!!!!!!
من نمیدونم واقعا جای نگرانی داره وا3 من یا نه!!!!!!!!
ولی حداقل اینو میدونم این موضوع میتونه فعلا به عنوان یه موضوع تموم شده باشه
اگه دیگه بینمون تنش ایجاد نشه
امیدوارم که به لطف و رحمت خدا و توسل به امام زمان(عج) حل باشه.....
اگه خدایی نکرده تنش پیش بیاد فقط میرم مشاوره میدونم که نیاز جدی پیدا میشه و پیش یک مشاوره خوب هم میرم
امیدوارم که حل شده باشه چون دیگه حتی حوصله خودمم سر رفته چه برسه به اون!!!!!!!!!!!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۳۵
خانوم کوچولو

امروز روز خوبی بود در کل

من دیشب بعد از نوشتن اون پست خوابیدم و با وجود اینکه 2 تا آلارم کوک کرده بودم ولی بیدار نشدم و حتی برای نماز هم خواب موندم

چقدر بد!!!!

بعد برای کلاسم که ساعت 10 بود ساعت 9 و 20 دقیقه از خواب بیدار شدم و خیلی سریع آماده شدم که برم دانشگاه که توی پارکینگ آقای الف رو 

دیدم و اون لحظه از دیدنش خیلی تعجب کردم و خوشحال شدم 

و بعد هم منو رسوندند دانشگاه و سر کلاس هم خیلی کلاس مسخره ای بود و اون ساعتم هرطور بود گذشت و بعدش هم  رفتم کلاس حل تمرین و 

بعدش هم که ساعت بیکاری من بود که بعد از زدن سفارش ها و یکمی درس خوندن و اندکی فیلم شهرزاد دیدن رفتم سر کلاس و بعدش هم با الف 

رفتیم آبمیوه سجاد و بعدشم اومدیم خونه ما و بعدشم من الان فهمیدم که برای انجام پروژه ام حتما باید برم فردا صبح دانشگاه و فیلم ها رو دانلود کنم 

که ببینم و بعدم حتما همونجا بمونم و پروژه مو انجام بدم.فردا کلاس سه تار دارم و خیلی خوشحالم و اصلن هم عصبانی نیستم

و الان دارم دروغ میگم

چون خیلی عصبانی هستم و دستام داره میلرزه و کلی گریه کردم و قرآن خوندمو و دعا خوندم و نمیخوام الکی دعوا راه بیفته ولی  واقعا گنجایشم داره پر میشه

و خیلی عصبانیم از دست اون آشغال

خیلی منو حرص میده عوضی گهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه شتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۱۲
خانوم کوچولو

راستش تصمیم گرفتم بنویسم از حال و هوای خودم

با وجود اینکه میدونم تقریبا دوست اینترنتی ندارم و هیچ وبلاگی هم نرفتم که دوست مجازی داشته باشم.

اما مینویسم.نوشتم حالمو خوب میکنه و آروم میشم.اونقدر آروم که  همه دعواهای توی ذهنم میخوابه.

راستش توی مغز من یه قلمرو هست و توی این قلمرو من گاهی هیاهو میشه.هرکی یه چیزی میگه و کشورم نابسامان میشه.

من همیشه سعی کردم سرو سامون بدم به افکارم.حالا فهمیدم باید بتونم خودمو آروم کنم

یکی از کارایی که آرومم میکنه نوشتنه.

میخوام شروع کنم بنویسم.

نشستم رو تخت اتاقم خوابم میاد.خیلی خوابم میاد 

اما همین که چراغ اتاقمو خاموش میکنم مغزم شروع میکنه به بلند بلند فکر کردن 

همیشه به من میگه تو باید خوشبخت باشی

سعی میکنم معنی خوشبختی رو بفهمم

خوشبختی رو برای خودم هزار مدل معنی میکنم

و سعی میکنم خوشبخت باشم

من برای خوشبختیم هزار بار برنامه ریزی کردم

هزار مدل طرح زدم ولی طرح های من روی کاغذ موند و حالا بیدارم اینجا و نمیخوام طرح های من فقط روی کاغذ بمونه

به خودم میگم بخواب

ولی خوابم نمیبره

درسته

یه چیزی هست که خیلی درسته و اونم اتنه 7 هشت ساله میخوام زبان انگلیسی بخونم

الان تو فکر اینم زبان بخونم زبان یاد بگیرم

زبان یاد بدم

سایت زدن یاد بگیرم یه سایت آموزشی بزنم محصولات بفروشم و ............

توی مغز من همیشه پر از ادعاست ولی توی عمل نمیبینم چیزی

نمیفهمم داره چی میشه

ولی خسته شدم ازین وضعیت 

اول میخوام غر بزنم بعد آروم شم بعد دستمو بذارم روی زانوم شروع کنم به خودم حرفای موفقیت آمیز بزنم و بعد هم موفق باشم

من نمیدونم ساعت 3 نصفه شب پست نوشتن چه ضرورتی داره فقط اینو میدونم که خودم دارم به نقظه عظف زندگیم میرسم

فردا ساعت 6 از دانشگاه بر میگردم که 20 اردیبهشته و بعد 4 الی 5 روز وقت دارم برای انجام پروژه ام

پروژه رو میخوام فردا شروع کنم

ولی به این شرط که فردا خوابم نیاد

اصلن برنامه ریزیام به درد نخورده

باید یک کار جدید کنم

نمیدونم چرا همیشه این موقع این فکرا به هنم فشار شدید میاره

نمیذاره بخوابم

الان یه کاری میکنم 

اول اینکه خودم متعهد میشم همه شرایط و اوضاع رو درست کنم

دوم اینکه هرشب پست مینویسم

من میدونم آدم موفقی هستم

اینو میدونم که خدا همیشه پشتیبان منه در هر لحظه

میخوام از حال روحیم بنوسم

از ته و توی مغزم

از احساساتی که نتونستم به زبون بیارم

از بغض های یواشکی

از ناکامی ها و شکست هام

از ترس هام

و نمیوام از گفتنشون بترسم

میخوام اونقدر بنویسم و بنویسم تا خودم خودمو بشناسم

من خودمم حتی خودمو نمیشناسم انگار که یه غریبه ام

میخوام فقط چند وقتی بنویسم و حرف بزنم

ای خانوم کوچولوی عزیز دوستت دارم

پس با خودم حرف بزن

تا فرداشب

خدا نگهداااااااااااااار

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۲:۳۵
خانوم کوچولو

امروز که گذشت تولدم بود منم مریض شده بودم اصلا نمیتونستم از جام بلند شم:))

تولد جالبی بود تقربا اتفاق خاصی نیفتاد و خیلی سریع گذشت...

کلا امسال سریع میگذره

من فکر کنم چشم به هم بزنیم سال تموم شده

من نمیدونم چطوری باید برای رسیدن به اهدافم برنامه ریزی کنم...

؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۲۵
خانوم کوچولو

پست قبلیمو خوندم نمازمم یکیشو خوندم

راستش اینقدر تنبلم که بین نمازامم استراحت میکنم شدم دقیقا عین آقای الف :))

الف هم راستی خیلی مهمه تو زندگیم

میدونم خیلی ازش اتثیراتی گرفتم تا حالا

اونم البته خیلی گرفته

خدارو شکر

که خوبیم با هم

خدایا ششششششکککرت

کاری که الان میکنم اینه

ببخشید که من باید همه چیزامو بنویسم

اول اینکه بعد از تموم کردن این پست میرم اون یکی نمازمو میخونم

بعدشم دبلیو سی و مسواک

و بعدشم تصمیم دارم بخوابم

صبح زود بیدار شم

و وقتی بیدار شدم

اووووووووووووووووووووووووووول اتاقمو جمع کنم

بعدم افکارمو

فردا تا قبل از اینکه برم سر کلاس تصمیم ندارم درس بخونم میخوام فقط این فکرای پرت و پلا و بی سرو سامونمو جمع کنم

تفلکا این افکار بدبختم پارسالم که شروع کردم ب نوشتن (فکر کنم 1 و نیم سال  پیش) به این ببختا قول داده بودم جمع و جور کنمشون...

فقط یک چیز مهم رو فهمیدم باید 

1- برای خودم دقیییییییییییییقا همه اهدافم رو تعریف کنم

2-برای رسیدن به اهدافم برنامه مععععععقول داشته باشم

3-حتما یه درصدی مثلا 30 درصد هم پایین تر از سطح تواناییم که حتما به انجام برسه

خدایا شکرت

پس این کارایی که گفتمو میکنم فردا بعد از اینکه اتاقمو جممممممع کردم میامو این پستوووو تکمیلللل میکنم







یا حق

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۴۹
خانوم کوچولو

این دفعه اومدم یه پست طولانی بنویسم

میدونم این وبلاگم تقریبا خیلی جای ساکتیه

خوب خودمم این سکوتشو دوست دارم

نخواستم که الکی شلوغش کنم و خوب تقریبا ناشناخته موندم

نمیخوام برای همیشه اینجا بمونم

و شاید مهم تر از همه اینا من وقت ندارم برم شبکه دوستای وبلاگیمو گسترش بدم

و بازم ازون مهم تر من این جا هررررچیزی مینویسم واسه دل خودم مینویسم

دل کوشولو موشولوی خودم

راستش دیروز در طی تمرینات بسکتبال توپ مهمی توی سرم خورد که مغزم جا به جا شد

و طی این جاب ه جایی مغزی خیلی تغییراتی کردم

من واقعا دوست دارم بنویسم

الان ولی خوابم گرفته ساعت از 10 گذشته و اتاقم شلوغ پلوغه

چندروزه که میخوام پایین چادرمو کوتاه کنم

چند روزه که میخوام بشینم و درست حسابی با خودم روراست باشم

میخوام برنامه ریزی کنم

میخوام کارایی که تا حالا نکردمو بکنم

میخوام سه تارمو تمرین کنم اونم درست و حسابی

میخوامن نت بخونم

میخوام زبان انگلیسی مو در حد لالیگا تقویتکنم

میخوام معدلمو بکشم بالا

میخوام درسامو خو بخونم

میخوام عین آدم برم تو یه شاخه ای مرتبط با رشتم فعالیت کنم

میخوام کار کنم و درآمد داشته باشم

میهخوام کتاب بخونم

الان 5 تا کتاب رو استارت زدم نصفه نیمه ول کردم

میخوام سایتمو بالا بیارم

میخوام ییهه عالمه مقاله بخونم

میخوام مقاله برم

میخوام درسامو زیاد زیاد بردارم زودتر تموم کنم

میخوام همه پروژه های درسیمو درست حسابی تحویل بدم پروژه بقیه رو هم بزنم

میخوام شاگرد اول بشم

میخوام یه چیزی اختراع کنم

میخوام خودمو اول از همه به خودم

دوم به خودم

سوم به خودم 

و بعد از اون به همه دنیا ثابت کنم

میخوام تو زمینه دینی و معنوی پربار باشم

میخوام عالی باشم

تو همهه چی عالی باشم 

میخوام خیلی عالی باشم

و میخوام که همه این کمیخوام ها فقط یه میخوام نباشه

میخوام ورزش کنم

همیشه و مرتب

میخوام سلامتی و تناسب اندام داشته باشم

اونم خیلی زیاد

میخوام که اهدافمو تعیین کنم

میخوام یه بار دذیگه راجع به رشته درسیم مطمعن بشمو خودم با خودم روراست باشم

میخوام بدونم تو چه مسیری قرار گرفتم

میخوام برای خودم راه تعیین کنم

نمیخوام به بیراهه های بی هدفی و سرگردونی برم

میخوام موفق باشم

میخوام رو مهارت های زندگی وقت بذارم

میخوام میخوام میخوام

و هزاران میخوام دیگه

من نمیخوام این پست رو تموم کنم

میخوام یه بار هم که شده همه م.یخوام های زندگیمو بنویسم

دوست دارم معلم باشم نمیدونم چرا از بچگی اینو دوست داشتمن و فکر میکنم معلم خوبی میشم

میخوام یه چیزی رو به بقیه یاد بدم

شده حتی سه تار

میخوام زبانمو فول کنم

اونم به بقیه یاد بدم

میخوام کامپیوترو به بچه های کوچولو یاد بدم

میخوام آشپزی یاد بگیرم در حد لالیگا...

من خسته شدم از روزای بی هدفی

من خسته شدم از شب تا صبح بیداری

از اینکه وقتی بیدار میشم خورسید میخواد که کم کم بره

ولم میخواد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید بیدار باشم

میخوام هر روز طلوع خورشیدو ببینم

میخوام که هرشب ستاره ها رو ببینم

میخوام مهم تر از همه اینا خودمو بشناسم و میخوام کتاب نیمه تاریک وجود رو بخونم

خسته شدم از استرسی که همه فکر میکنند ندارم واسه درسام و خودم میدونم که خیلی دارمو اتفاقا خیلیم اذیتم

من از اول فروردین تصمیم داشتم اهداف و آرزو هامو امسال عملی کنم

الان 10 روزه از اردیبهشت میگذره

من شروع کردم از 2 تا کار

 یکی اتاقم که همیشه مرتب باشه

و یکیم نمازم که همیشه اول وقت باشه

ولی الان در حالی که نماز نخوندمو اتاقم شلوغه نشستم واین پست رو مینویسم و در حالی که کلی هم کار دارم

درست کردن برنامه فردام

حل تمرینای ریاضی مهندسی

حل تمرینای الکترونیک

انجام پروژه ریزپردازنده

تمرین سه تار

جمع اتاق

و خوندن درسا و بقیه چیزا

سردر گم شدم

گیج شدم نمیدونم چیکار کنم

فردا ساعت 12 کلاس دارم

هفته های پیش ساعت 11 و نیم بیدار میشدم هول هولکی میپریدم دانشگاه و هفتمو اینجوری شروع میکردم

ولی الان نمیخوام اینجوری شروع کنم و پس میرم

چند تصمیم عملی میگیرم اینج

مینویسم و میرم که عملی کنمشون

توی تصمیم های عملیم یه وقتی هم میذارم که بیام این پست شلوغ پلوغو بی سرو ته هم بخونم و بخه افکار بی سر وسامونم یه سرو سامونی هم بدم

و بعدم حتما میرم سراغ چیزایی که میخوام

کارایی که بادی انجام بدم

خیلی دوست دارم تغییر کتن و آدم بهتری بشم

خوب نمی بازم طبق معمول نمیدونم از کجا باید شروع کنم ولی شروع میکنم به برنامه ریزی:

ولی یه برنامه کوتاه کمدت و برای برنامه های بعدیمم تو برنامم وقت میذارم که برم برنامه ریزی کنم

خوب

الان ساعت 10 ونیم هست من سریع بپرم برم نماز بخونم و سریع اتاقمو جمع کنم و بعد بیام این پست رو تکمیل میکنم

نه نه فکر کنم نتونم حتی این کارم کنم

پس من یه کاری میکنم

الان میرم نماز بخونم و بعد میخوابم و موقع نماز صبح که فردا بیدار شدم میامو این پستو میخونم و تکمیل میکنم و برنامه ریزی میکنم


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۴۱
خانوم کوچولو

رفتم وایرلس رووم  هیچ صندلی خالی ای نبود...

یه صندلی بود فقط...

یه صندلی

اومدم بَرِش دارم....

یه دختره که روی میز نشسته بود و مشغول صحبت با دوستاش بود گفت :مال منه!

بهش نگاه کردم گفت صندلی رو میگم مال منه بَرِش ندار :|

گفتم خوب تو که روش ننشستی :| رو میز نشستی که...

گفت الان میشینم :)

گفتم باشه....

رفتم....گشتم...

هیچ جایی نبود....

کل دانشکده رو گشتم....

ذوباره برگشتم به وایرلس رووم....

دیدم دختره هنوز رو میز نشسته....و صندلیش خالیه :|


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۵ ، ۱۱:۱۱
خانوم کوچولو