پیدایِ پنهان

_غم عزیزم سلام :) حالت چطوره؟

+سلام!خوشحالم که سراغمو گرفتی :) راستش تو همیشه شادی رو تحویل میگیری و منو زیاد تحویل نمیگیری ...

_آره عزیزم ببخشید...از این به بعد هر موقع اومدی بیا تا باهم صحبت کنیم...به خونه دلم بیا:) من برات آهنگای غمگین میذارم :)

به خاطر اینکه تو دوست داری میبرمت توی خیابونا تا توی برگای پاییزی قدم بزنیم...به یک فنجون سکوت و چایی دو نفره دعوتت میکنم عزیزم...

+وای ممنون :)) باورم نمیشه!!! تو همیشه وقتی بهت میگم یه آهنگ غمگین بذار به حرفم گوش نمیدی و میگی روحیه ام خراب میشه! واقعا من روحیه تورو خراب میکنم ؟:((( ناراحتم...تو به شادی زاید اهمیت میدی اون هرموقع هم حتی چیزی نمیگه میگی بیا شادی جان برقص با این آهنگ :|

_بله غم عزیزم حق با توعه... من اشتباه کردم.از این به بعد هر موقع شادی اومد شادی اومده و هرموقع غم اومده غم اومده...من بین شما ها دیگه فرقی نمیذارم...هردوتون بچه هامین ! :)


+ولی من بچه خوبی نیستم من تورو ناراحت میکنم و شادی تو رو خوشحال میکنه :(


_قشنگم شادی در کنار تو معنی میده! تو نباشی هیچ شادی معنی نداره....تو قشنگی برام...بعضی وقتا میای سراغم و لباس دلتنگی میپوشی...دلتنگی قشنگه...یادگاری از اونایی هست که دوستشون داریم پس تو هم همونقدر قشنگی....

بعضی وقتا به شکل نا امیدی میای سراغم...اگه ناامیدی نبود هیچ وقت امید و انگیزه ای وجود نداشت!!

تو هستی که من بتونم امید رو بیشتر و عمیقتر درک کنم ...

+پس اینطوری که تو میگی خودم به درد نخورم ؟

_عزیزم همونقدری که بودن تو بدون شادی یعنی غم بدون شادی بده بودن شادی بدون تو هم بده!!!

شما هردوتون کنارهم هستید و زیبایید باید شما 2 تا باهم بهترین دوست ها باشید و منم با هر دوی شما در صلح و آرامش :)

آدمی که همیشه لبخند بزنه یا ادعا کنه هیچ غمی نداره همونقدر مسخره و مصنوعی و بیخود و بی خاصیت و پلاستیکی و بی روح هست که آدمی غمگین که رنگ شادی رو ندیده...

من هردوتون رو دوست دارم

به احترام تو از این به بعد هم تحویلت میگیرم :) هم بوست میکنم :) هم بغلت میکنم...فقط یه قولی به من بده...

+چه قولی؟

-اون صندلی که روش نشستی برای همیشه نشستن تو نیست تو میتونی گاهی بیای و مهمونم باشی ...اما برای قشنگی زندگیم باید بعد از کمی نشستن بلند شی و جای خودتو به شادی و بقیه احساساتم بدی...

چون وقتی فقط تو رو داشته باشم خفه میشم... نفس کم میارم و ممکنه بمیرم.....از درونم

منظورمو میفهمی؟

+آره....آدمای زیادی بودن که وقتی سراغشون رفتم دیگه خودشون منو ول نکردن و دست انداختن گردنم و منم برای اینکه بتونم زنده بمونم از روحشون نوشیدم و اونها نابود شدن!!1

_دقیقا منظور منم همینه...میگم گلم اومدی...خوش اومدی...اما بعد از کمی برو و بگذار هوای دلم عوض شود...از جانم ننوش جانم!!

_باشه..من فعلا میرم بیرون خونه تا یکم توپ بازی کنم.خدافظ

+خدافظ

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۷ ، ۱۸:۵۵
خانوم کوچولو

نمیدونم نتیجه گیری من از مجموع این زندگی درست بوده یا نه ؟!

چیزی که میدونم اینه که همه آدمها از بچگی تا بزرگسالی یه سری وابستگی هایی دارند

حالا یکی به خانواده یکی به پول یکی به فعالیت مورد علاقش و خلاصه هرکسی به نوعی وابسته چیزی یا کسی هست!

من میخوام راجع به خودم صحبت کنم(!)

من یگانه موجودی در این طبیعتم که با وجود شادی درونی که حس میکنم غم درونی عجیبی دارم !

احساس شاد بودنم برای من ساده قابل تعریف و قابل دسترس هست !

هرزمان میتونم شاد باشم و نه به صورت شعار بلکه به صورت واقعی و از ته دل!

در اعماق دجودم غم عجیبی نهفته!

غمی که گاهی در چشمم

گاهی در کلامم

گاهی در سکوتم نمایان میشه!

از بچگی اهل کارای نمایشی و شو آف نبودم و نیستم!

اگه عاشقم واقعا عاشقم و نقش بازی نمیکنم!

وقتی کسی رو به خونم دعوت میکنم واقعا دوست دارم که مهمونم باشه :)

و اگر کسی رو زیاد تحویل نگیرم قطعا دلم نخواسته که با اون آدم زمانمو تقسیم کنم :)

من همینم

همین قدر ساده و راحت :)

اما اگه بخوام از غمم بگم...........

من هرزمان شادیم رو با دیگران تقسیم کردم بیشتر شد

و هرزمان غمم رو هم با دیگران تقسیم کردم بیشتر شد!

این بود که فهمیدم باید شادیمو با دیگران تقسیم کنم....

و غمم رو درون خودم بزرگ کنم ^__^

اشتباه نخوندین!!!

بله باید غمم رو درون خودم بزرگ کنم :)

میدونی علت 90 درصد گریه های من تو تنهاییم چیه؟

اینکه به خودم میگم غصه نخور!

به نظر من جمله غصه نخور!هزاران بار کشنده تره تا اینکه بخواد آرامش دهنده باشه!

وقتی به خودم میگم غصه نخور این یعنی کوچیک کردن غم

و کوچیک کردن غم باعث میشه درواقع اون از خودآگاهت کوچیک بشه اما چون از بین نرفته میره توی ناخودآگاهت!!!

غم برای من احساسی پنهان شده است!

احساسی که مثل گربه ای چالاک که وقتی دنبالش میری سریع فرار میکنه و میره پشت درختا قایم میشه!!

و وقتی که تو غم رو در من نمیبینی باید بترسی!!

چون این گربه چالاکی که پشت درخت ها قایم شده معلوم نیست اونجا داره چه چیزهایی رو خراب میکنه!!!

حالا فکر کن که این گربه سعی کرد روزی به تو نزدیک بشه و بیاد سمتت

اگه تو غمت رو انکار کنی یا زیاد تحویلش نگیری اون سعی میکنه دیگه سراغتو نگیره و بره دنبال کارش

شاید فقط از جلوی چشمات محو بشه اما داره میره که یه چیزهایی رو خراب کنه...

اول خوشی های کوچیکتو...بعد انگیزه هاتو...حس و حال خوبتو..انرژی های مثبتتو!!!

تو باید بفهمی کار کار کیه؟

بری و با غمت دویت بشی بری و بهش بگی بیا عزیزم!

بیا تا باهم یه فنجون چایی بخوریم...

تو بگو تا من بشنوم و اون وقت دست رو شونه اش بذاری و تا هروقت که حرفاش تموم نشده بشینی و با حوصله و آروم گوش بدی...

ممکنه 5 دقیقه حرف بزنه...ممکنه 2 ساعت!

فرصت کافی در اختیارش بذار تا راحت باشه :)

بعد میبینی که غمت خوشحال شده و باهات خداحافظی میکنه:)

این بار اما با روی خوش و در همون حوالی آروم میشینه و به زندگیش میرسه!!!

وقتی هم که تو میگی غمم کو؟؟؟

بهت از دور لبخند میزنه و دست تکون میده و تو میگی خوبه حالم:)

اما امان از روزی که رفت و تو هم ندیدیش و گفتی غمی نیست:)

غم به شدت بدش میاد که نادیده بگیریش ...که انکارش کنی!

شاید حرفی نزد اما این بار ممکنه بره سراغ چیزهای قیمتی و ارزشمندت

اعتقاداتت...عشقی که توی دلت داری...به احساس تعهدت...به همون عشقی که گفتم نسبت به آدمای اطرافت و این چیزهای ارزشمند رو برات بی ارزش کنه...

یواشکی اعتقاداتت رو بدزده و توی دریا بندازه...

یواشکی آتیش عشقتو خاموش کنه...

یواشکی بیاد و اسم آدمایی که دوستشون داری از توی قلبت پاک کنه....

و تو اونقوت به خودت میای!!با رضایت خاصی که انگار گردن غول رو شکستی میگی من غمی ندارم!

اما خبر نداری که بدبخت شدی!

شاید "غم" نیاد به پرو پات بپیچه...اما بدبخت شدی و خودت خبر نداری!

خبر نداری که تو دیگه "هیچی " نداری!

نه دل داری

نه دلدار...

نه عشقی... نه کشکی...

تو حتی به خودتم هیچ احساسی نداری!

اون وقت تو همه عکسا یه لبخند مصنوعی زورکی داری و به خودت افتخار میکنی که مثلا "قوی" هستی و "غم " نداری ؟؟؟؟

وای بر ما اگه روزی با غم خودمون چنین کردیم !!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۷ ، ۱۸:۳۴
خانوم کوچولو

میدونی

توی زندگیت میخوای بگی که آدم قوی هستی

صبوری

میتونی احساساتتو کنترل کنی

میتونی دور از خانوادت باشی

میتونی روی پای خودت وایسی

مسیولیت پذیری

بزرگی

قوی و قدرتمندی

کارهای بزرگ میکنی و آرزوهایی بزرگتر...!

میخوای بگی که تو همیشه میخندی

وقتی داری اینو به بقیه میگی میدونم از درونت ناراحتی

وقتی به بقیه از خوشیات و خوش گذرونیات تعریف میکنی میخوای انکار کنی که تو بهت خوش نمیگذره

من نمیدونم چرا اینقدر سعی میکنی احساسات منفیتو انکار کنی

اشک یا دلتنگی

غم و ناراحتی

عصبانیت

ضعیف بودن

خسته شدن

کم آوردن و ... برای همه آدماست


پس... پس چرا تو همیشه سعی میکنی یه ظاهر خوب داشته باشی

پس.. پس

چرا اشکاتو برای خودت میریزیو لبخنداتو برای بقیه؟

مثلا تو فرازمینی هستی؟

ما موجودات زمینی همونطور که عاشق میشیم متنفر هم میشیم

همونجوری که خوشحال میشیم ناراحت هم میشیم

همونطور که خنده داریم گریه هم داریم

آخه این ظلم نیست خنده و خوشیات برای بقیه باشه و غم و اندوهت برای خودت؟

خودت بگو؟

نقاب زده ای به صورتت تو هم یک انسانی عزیز...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۷ ، ۲۰:۵۱
خانوم کوچولو

مهم این هست که احساساتم را در جایی از این عالم هستی ثبت کردم :)

اگر مخاطب خاصم آن را نخواند هم مهم نیست :)

اصلا وقتی به این موضوع فکر میکنم برایم جالب تر است...

تو نوشتی

و او نخواند :)

تو دلت برایش تنگ شد

و او ندانست :)

تو در فکرش بودی

و او نفهمید :)

جهان من با همین بازیهای خودم برایم زیباست :)

میدانی ؟ این بازی های خودم را دوست دارم :)

خودم را دوست دارم

خیالم

احساسم

. قلبم

----

من میدانم که احساسات قوی و پرقدرتی دارم

احساساتی که عمیق است و در تمام جانم ریشه دوانده

دیگران عمق و ریشه آن را نمیبینند و نمیدانند

آنها از روی شاخ و برگ هایش عمق ریشه هایش را تخمین میزنند!

آن وقت اگر بگویم من سالها درخت احساساتم را هرس کردم؟

شاخه هایش را بریدم ؟

و برگ هایش را دور ریختم چه؟


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۷ ، ۰۲:۴۳
خانوم کوچولو

برای من تونل وحشت یعنی رفتن به سمت تنهایی

راستش را بخواهی تنهایی برایم آزاردهنده است

علتش را نمیدانم

قبل تر ها وقتی که 15 شانزده ساله بودم لذت بخش ترین چیز در دنیایم تنهایی بود

زمانی که به کسی کاری نداری

و کسی هم به تو کاری ندارد!

راحت بودم...

در اتاقم... پای لپتاپ...یا توی کتاب هایم غرق می شدم

فقط کافی بود یک فنجان چایی یا قهوه هم کنار دستم باشد ... 

من در دنیای خودم زندگی می کردم..

آن روزها حرف های مادر برایم گیر دادن به حساب می آمد...

نظارت پدر برایم توهین برانگیز بود که یعنی نمیداند من خودم از پس کارهایم به تنهایی بر می آیم..؟؟؟!

آدم های عجیبی هستیم!

این روزها دلم میخواهد یک بار دیگر مادرم چیزهای ساده را به من تذکر بدهد و پدرم روی کارهایم نظارت کند...

این روزها از اتاق تنهایی خودم فراری ام و درآن راحت نیستم

برایم کوچک و تنگ و تاریک است...مثل قفس!

آن روزها دوست نداشتم کسی به کارم کاری داشته باشد

و این روزها هر ساعت تلگرامم را چک میکنم و میگویم خداکند کسی با من کاری داشته باشد!

آن روزها موبایلم را خاموش می کردم که کسی زنگ نزند..

امروزم اما هر لحظه گوش به زنگم!!!

خواهر و برادر کوچکم روی اعصابم بودند و نمیگذاشتند که به کارم برسم...

امروز دلم میخواهد با صدای لطیف و نازک آن ها رشته افکارم پاره شود از پشت میزم بلند شوم یک بار دیگر به چهره زیبا به لبخند پرمهر وصدای گرم و صمیمی شان گوش دهم...

دلم عجیب میخواهد..اما نمی شود!

خواهر بزرگم که مدام توی سر و کله هم میزدیم که تو وسایلم را برندار یا من از اتاقت بیرون نمیروم!

آن قدر این دنیا جای کوچکی شده که دلم میخواهد یک بار دیگر وسایلم را بردارد یک روسری از توی کمدم تا وقتی به سر میکنم باد بوی او را برایم بیاورد...یا اصلا یک بار دیگر مرا از اتاقش بیرون کند و من از پشت در اتاق از توی سوراخ کلید حرف بزنم و سر به سرش بگذارم!


من تنها دلم خوش میشود به ورق زدن عکس هایمان به دیدن دوباره و دوباره نقاشی هایشان و دست خطشان!

زندگی بدجوری عجیب و غریب است...

بازی سرمان در می آورد!

آن زمان که دلمان نمیخواهد همه چیز هست و آن قدر هست و هست که دلمان را میزند! 

و آن زمان که چیزی را میخواهیم نیست و ناپدید می شود!

نایاب می شود!

نیست می شود!

اصلا آب می شود و توی زمین می رود!

باور کنید!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۷ ، ۰۲:۰۱
خانوم کوچولو

شاید تو جلبکی...

در اعماق دل اقیانوسها...

چه میدانی...؟

چه میدانی که کیستی در این سیاهی...؟

و شاید هم همان نوری که میبینی سیاهی است و ظلمت سراسر نور...

چه میدانی که چیست این رمز خلقت...!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۵ ، ۰۴:۱۴
خانوم کوچولو

امروز که گذشت تولدم بود منم مریض شده بودم اصلا نمیتونستم از جام بلند شم:))

تولد جالبی بود تقربا اتفاق خاصی نیفتاد و خیلی سریع گذشت...

کلا امسال سریع میگذره

من فکر کنم چشم به هم بزنیم سال تموم شده

من نمیدونم چطوری باید برای رسیدن به اهدافم برنامه ریزی کنم...

؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۲۵
خانوم کوچولو

رفتم وایرلس رووم  هیچ صندلی خالی ای نبود...

یه صندلی بود فقط...

یه صندلی

اومدم بَرِش دارم....

یه دختره که روی میز نشسته بود و مشغول صحبت با دوستاش بود گفت :مال منه!

بهش نگاه کردم گفت صندلی رو میگم مال منه بَرِش ندار :|

گفتم خوب تو که روش ننشستی :| رو میز نشستی که...

گفت الان میشینم :)

گفتم باشه....

رفتم....گشتم...

هیچ جایی نبود....

کل دانشکده رو گشتم....

ذوباره برگشتم به وایرلس رووم....

دیدم دختره هنوز رو میز نشسته....و صندلیش خالیه :|


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۵ ، ۱۱:۱۱
خانوم کوچولو

بهار این فصل پر احساس و جرئت مند

به من می آموزد

جرئت کن و تغییر کن...!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۴۳
خانوم کوچولو

یک روزهایی هست که حال آدم بدجوری خراب است...

باید بنشینی روی صندلی راحتی...موزیک مورد علاقه ات را پخش کنی...

یک فنجان نوشیدنی گرم بنوشی..

و راحت و آسوده شوی

آری

روح خسته ات میخواهد قفس فانی این جسم را ترک کند

در قفس نگه داشتنش سخت است

جسمت را بپروری هم باز فرق چندانی نمیکند

تکرار میکنم

تکرار میکنم

این روزها

حرف هایی را در گوشت تکرار میکنم

و حتی تکرار هم برایت با تکرار تکرای میکنم

تا لمس کنی حرف های قلبم را:خودت باش

خودت باش

خودت باش

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۲۶
خانوم کوچولو