پیدایِ پنهان

حال و هوای این روزام

دوشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۲:۳۵ ق.ظ

راستش تصمیم گرفتم بنویسم از حال و هوای خودم

با وجود اینکه میدونم تقریبا دوست اینترنتی ندارم و هیچ وبلاگی هم نرفتم که دوست مجازی داشته باشم.

اما مینویسم.نوشتم حالمو خوب میکنه و آروم میشم.اونقدر آروم که  همه دعواهای توی ذهنم میخوابه.

راستش توی مغز من یه قلمرو هست و توی این قلمرو من گاهی هیاهو میشه.هرکی یه چیزی میگه و کشورم نابسامان میشه.

من همیشه سعی کردم سرو سامون بدم به افکارم.حالا فهمیدم باید بتونم خودمو آروم کنم

یکی از کارایی که آرومم میکنه نوشتنه.

میخوام شروع کنم بنویسم.

نشستم رو تخت اتاقم خوابم میاد.خیلی خوابم میاد 

اما همین که چراغ اتاقمو خاموش میکنم مغزم شروع میکنه به بلند بلند فکر کردن 

همیشه به من میگه تو باید خوشبخت باشی

سعی میکنم معنی خوشبختی رو بفهمم

خوشبختی رو برای خودم هزار مدل معنی میکنم

و سعی میکنم خوشبخت باشم

من برای خوشبختیم هزار بار برنامه ریزی کردم

هزار مدل طرح زدم ولی طرح های من روی کاغذ موند و حالا بیدارم اینجا و نمیخوام طرح های من فقط روی کاغذ بمونه

به خودم میگم بخواب

ولی خوابم نمیبره

درسته

یه چیزی هست که خیلی درسته و اونم اتنه 7 هشت ساله میخوام زبان انگلیسی بخونم

الان تو فکر اینم زبان بخونم زبان یاد بگیرم

زبان یاد بدم

سایت زدن یاد بگیرم یه سایت آموزشی بزنم محصولات بفروشم و ............

توی مغز من همیشه پر از ادعاست ولی توی عمل نمیبینم چیزی

نمیفهمم داره چی میشه

ولی خسته شدم ازین وضعیت 

اول میخوام غر بزنم بعد آروم شم بعد دستمو بذارم روی زانوم شروع کنم به خودم حرفای موفقیت آمیز بزنم و بعد هم موفق باشم

من نمیدونم ساعت 3 نصفه شب پست نوشتن چه ضرورتی داره فقط اینو میدونم که خودم دارم به نقظه عظف زندگیم میرسم

فردا ساعت 6 از دانشگاه بر میگردم که 20 اردیبهشته و بعد 4 الی 5 روز وقت دارم برای انجام پروژه ام

پروژه رو میخوام فردا شروع کنم

ولی به این شرط که فردا خوابم نیاد

اصلن برنامه ریزیام به درد نخورده

باید یک کار جدید کنم

نمیدونم چرا همیشه این موقع این فکرا به هنم فشار شدید میاره

نمیذاره بخوابم

الان یه کاری میکنم 

اول اینکه خودم متعهد میشم همه شرایط و اوضاع رو درست کنم

دوم اینکه هرشب پست مینویسم

من میدونم آدم موفقی هستم

اینو میدونم که خدا همیشه پشتیبان منه در هر لحظه

میخوام از حال روحیم بنوسم

از ته و توی مغزم

از احساساتی که نتونستم به زبون بیارم

از بغض های یواشکی

از ناکامی ها و شکست هام

از ترس هام

و نمیوام از گفتنشون بترسم

میخوام اونقدر بنویسم و بنویسم تا خودم خودمو بشناسم

من خودمم حتی خودمو نمیشناسم انگار که یه غریبه ام

میخوام فقط چند وقتی بنویسم و حرف بزنم

ای خانوم کوچولوی عزیز دوستت دارم

پس با خودم حرف بزن

تا فرداشب

خدا نگهداااااااااااااار

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۲/۲۰
خانوم کوچولو

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی