پیدایِ پنهان

نمیدونم نتیجه گیری من از مجموع این زندگی درست بوده یا نه ؟!

چیزی که میدونم اینه که همه آدمها از بچگی تا بزرگسالی یه سری وابستگی هایی دارند

حالا یکی به خانواده یکی به پول یکی به فعالیت مورد علاقش و خلاصه هرکسی به نوعی وابسته چیزی یا کسی هست!

من میخوام راجع به خودم صحبت کنم(!)

من یگانه موجودی در این طبیعتم که با وجود شادی درونی که حس میکنم غم درونی عجیبی دارم !

احساس شاد بودنم برای من ساده قابل تعریف و قابل دسترس هست !

هرزمان میتونم شاد باشم و نه به صورت شعار بلکه به صورت واقعی و از ته دل!

در اعماق دجودم غم عجیبی نهفته!

غمی که گاهی در چشمم

گاهی در کلامم

گاهی در سکوتم نمایان میشه!

از بچگی اهل کارای نمایشی و شو آف نبودم و نیستم!

اگه عاشقم واقعا عاشقم و نقش بازی نمیکنم!

وقتی کسی رو به خونم دعوت میکنم واقعا دوست دارم که مهمونم باشه :)

و اگر کسی رو زیاد تحویل نگیرم قطعا دلم نخواسته که با اون آدم زمانمو تقسیم کنم :)

من همینم

همین قدر ساده و راحت :)

اما اگه بخوام از غمم بگم...........

من هرزمان شادیم رو با دیگران تقسیم کردم بیشتر شد

و هرزمان غمم رو هم با دیگران تقسیم کردم بیشتر شد!

این بود که فهمیدم باید شادیمو با دیگران تقسیم کنم....

و غمم رو درون خودم بزرگ کنم ^__^

اشتباه نخوندین!!!

بله باید غمم رو درون خودم بزرگ کنم :)

میدونی علت 90 درصد گریه های من تو تنهاییم چیه؟

اینکه به خودم میگم غصه نخور!

به نظر من جمله غصه نخور!هزاران بار کشنده تره تا اینکه بخواد آرامش دهنده باشه!

وقتی به خودم میگم غصه نخور این یعنی کوچیک کردن غم

و کوچیک کردن غم باعث میشه درواقع اون از خودآگاهت کوچیک بشه اما چون از بین نرفته میره توی ناخودآگاهت!!!

غم برای من احساسی پنهان شده است!

احساسی که مثل گربه ای چالاک که وقتی دنبالش میری سریع فرار میکنه و میره پشت درختا قایم میشه!!

و وقتی که تو غم رو در من نمیبینی باید بترسی!!

چون این گربه چالاکی که پشت درخت ها قایم شده معلوم نیست اونجا داره چه چیزهایی رو خراب میکنه!!!

حالا فکر کن که این گربه سعی کرد روزی به تو نزدیک بشه و بیاد سمتت

اگه تو غمت رو انکار کنی یا زیاد تحویلش نگیری اون سعی میکنه دیگه سراغتو نگیره و بره دنبال کارش

شاید فقط از جلوی چشمات محو بشه اما داره میره که یه چیزهایی رو خراب کنه...

اول خوشی های کوچیکتو...بعد انگیزه هاتو...حس و حال خوبتو..انرژی های مثبتتو!!!

تو باید بفهمی کار کار کیه؟

بری و با غمت دویت بشی بری و بهش بگی بیا عزیزم!

بیا تا باهم یه فنجون چایی بخوریم...

تو بگو تا من بشنوم و اون وقت دست رو شونه اش بذاری و تا هروقت که حرفاش تموم نشده بشینی و با حوصله و آروم گوش بدی...

ممکنه 5 دقیقه حرف بزنه...ممکنه 2 ساعت!

فرصت کافی در اختیارش بذار تا راحت باشه :)

بعد میبینی که غمت خوشحال شده و باهات خداحافظی میکنه:)

این بار اما با روی خوش و در همون حوالی آروم میشینه و به زندگیش میرسه!!!

وقتی هم که تو میگی غمم کو؟؟؟

بهت از دور لبخند میزنه و دست تکون میده و تو میگی خوبه حالم:)

اما امان از روزی که رفت و تو هم ندیدیش و گفتی غمی نیست:)

غم به شدت بدش میاد که نادیده بگیریش ...که انکارش کنی!

شاید حرفی نزد اما این بار ممکنه بره سراغ چیزهای قیمتی و ارزشمندت

اعتقاداتت...عشقی که توی دلت داری...به احساس تعهدت...به همون عشقی که گفتم نسبت به آدمای اطرافت و این چیزهای ارزشمند رو برات بی ارزش کنه...

یواشکی اعتقاداتت رو بدزده و توی دریا بندازه...

یواشکی آتیش عشقتو خاموش کنه...

یواشکی بیاد و اسم آدمایی که دوستشون داری از توی قلبت پاک کنه....

و تو اونقوت به خودت میای!!با رضایت خاصی که انگار گردن غول رو شکستی میگی من غمی ندارم!

اما خبر نداری که بدبخت شدی!

شاید "غم" نیاد به پرو پات بپیچه...اما بدبخت شدی و خودت خبر نداری!

خبر نداری که تو دیگه "هیچی " نداری!

نه دل داری

نه دلدار...

نه عشقی... نه کشکی...

تو حتی به خودتم هیچ احساسی نداری!

اون وقت تو همه عکسا یه لبخند مصنوعی زورکی داری و به خودت افتخار میکنی که مثلا "قوی" هستی و "غم " نداری ؟؟؟؟

وای بر ما اگه روزی با غم خودمون چنین کردیم !!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۹/۱۲
خانوم کوچولو

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی